|
آدم هر روز از این مملکت و مردمش ناامید تر می شه ، انگار غارت داره بدجوری همه گیر و توجیه پذیر می شه ! از غارت رای مردم بگیر تا به یغما بردن شخصی تربن خاطرات و نوشته های یک نفر از یه وبلاگ کوچیک با خواننده هایی محدود که همگی از دوستانی هستند که در ساخته شدن بسیاری از اون خاطرات شرکت داشتن . اونقدر این تاراج حقیر صورت گرفته که حتی نوشته ای که تقدیم به خاطرات خانه پلاک ۷۷ شده رو هم به خانه دیگر پیشکش می کنه ! واقعا خاطره دیگه از این شخصی تر می شه ؟! نمی دونم باید چی بنویسم ، می ترسم کارم به چرت و پرت گفتن و لیچار بکشه . اصلا خودتون به آدرس زیر یه سری بزنید http://arash65red.blogfa.com/8710.aspx
من این پائیز لعنتی را دوست دارم !
آی پاییز خاطره و حسرت و آرزو نه دیگر تو باز می گردی !
باورت می شود ؟!
تو میان خیابان های شلوغ همین شهر ، خنده میهمانم می کردی راستی خبر داری تو انگار زبانم لال ، به راستی رفته ای
تو را چشم در راهم اما ...
داشتم برای تو ترانه می ساختم ، که از راه می رسی ، که عشق از راه می رسد . دوباره جوان می شویم ، دوباره هزاربار از این خواب خودخواسته چشم باز می کنیم و با دلخوشی از روشنی و طلوع فردا حرف می زنیم . سر اومد زمسنون ، شکفته بهارون کوه ها لاله زارن ، لاله ها بیدارن توی کوهستون ، دلش بیداره لبش خنده نور ، دلش شعله شور کوه ها لاله زارن ، لاله ها بیدارن راستی من دیگر سبزم را از دستم باز نمی کنم !
دلم برا هردومون تنگ شده ، برا من و تو ! این روزا انگار روزگار ما گذشته ، حال و هوای ما نیست تو آستین آسمونی که یه روز رنگ ستاره هاشو تو آینه های پر حرمت چشمای تر آدمایی که به یه نگاه ساده آذین می بسته دلاشونو ، جفت و جور می کرد .
ترانه فراموش شده
به تو سلام می کنم این بار می خواهم به تو ، تازگی و نوبرانه نو شدن ایمان داشته باشم
1- عمو خسرو ، امسال هم فال سال نوی منو تو می خونی
اینجا را دوست دارم
به آنانکه نیامده ، می روند ! نگاهت می کنم
شبیه روزهای نبودن ...
شبیه روزهایی شده ام که نبودی
حرف های بدخط عاشقانه
نگار روزهای گذشته من از شهرهای بی بادبادک بدم می آید من ، پس قرار ما
دومین سالگرد درگذشت استاد بابک بیات گرامی باد
تو از سال 1325، تو از دهه طلائی 20 می آمدی اما چقدر خوب تنهایی نسل گم شده ما را می فهمیدی ! تو از سالهای خاطره ساز ، ناجی خاطره انگیز لحظه های بی خاطره می شدی ! که این گونه غروب روزهای قرار و ترکه را میان همین کوچه های باریک و بی چراغ مثل ساعت های اولین باران، تازه و تر می نواختی !
پلک های شفاف
به قصه ها سپردمت ، هوای ساده صاف ! من ، تو ، هوای عشق های کودکی ، او حالا سال ها و آب ازآب تکان نمی خورد !
بی بال پریدن یکسال گذشت ، یکسال از تنهایی سرزمینی در حوالی زخم های دلم می گذرد . روحش شاد .
تقدیم به خاطرات خانه پلاک ۷۷
دلم سخت گرفته ! دارد جالب می شود رفتن همیشه این گونه است
بعد ... مُرد ، همین را نوشت و بعد ...
مثل همیشه دیر رسیده ام ، مثل همیشه بوی کهنگی از تک تک واژه هایم می آید . اما تو تازه ای ، مثل همین لحظه ! من هم قدیمی دوستت دارم قدیمی مثل صدای شاعرانه ات اشک های دم دستت قدم های سرگردانت یا همین ، همین عاشقی ات را می گویم ! یادم می آیدآن روزها ، سالها پیش ، هنوز آشنای رنگ های ناب و تصویر های رویا نبودم ، هنوز تاریکی این سالن های روشن ، مرا آشفته خود نمی دید . هنوز آینه آرزوهای خود را نمی شناختم اما تو را می شناختم ! تو را با آن لحن غریب حرف هایت ! تو را با آن سبزی باطنت ! تو را با آن دستهای حیرانت که در میان موهایت تند می دوید ! تو را با شعر خوانی ها ، چرا این همه بی اختیار بغض می کردی ؟! نشانی ها یادت می آید ؟! نشانی خستگی های من ! می دانم که خسته بودی ، پس آرام بخواب اما من چگونه بخوابم با این همه هراس ، هراس از فردایی دیگر و خانه های تنهایی دیگر ! من ازهمه تو ممنونم ! به امید دیدار
دلبرانه
می خواستم ببینمت امان از این اشک های وقت ناشتاس باد به چادرت می خورد
برای یکی از ترانه های جاودان خداوند ، محمد جهان آرا من دیر به دنیا آمدم تا بگویم چقدر از تو دورم ! از آن چشم های خسته روشن ، از آن حال و هوای غریب نمناک . از تو می پرسم ، برای این خاک آلود بی مهر ، در جنوب غربی چشمانت جا هست ؟ تو رفته ای و من هم ، اما چرا این همه با حسرت به راه رفته تو خیره مانده ام ؟! وقتی به این ردپای خوش بو دست می کشم ، سر بر شانه دلتنگی متبرکی می گذارم که با دنیا عوضش نمی کنم ! انگار وقت دلتنگی ما نیز رسیده است ! گاهی فکر می کنم ، تو در جزیره مجنون چگونه لیلای من شدی ؟! اما بی کرانه روزهای بزرگ ، در این روزها جای تو را خالی نمی کنم . کاش نمی دیدی ، کاش نمی دیدم ! حالا که سر بر آستان پر کهکشان تو می گذارم مرا فقط به شنیدن یک قصه از دستانت مهمان کن ! آخر من دارم به همه قصه ها شک می کنم !
تقدیم به ... و فیلم سینما پارادیزو تو و سینما اگر می خواهی دوستت داشته باشم برای من ، یک کم سینما بیاور یک آغوش رنگ های ناب و شب های غریب غروب های پرسه و خیابان های گم شدن برایم یک بغل فیلم های گل پوش نگاتیو هواهای بیخودی و رویاهای واقعی برایم چند متر لاله زار بیافرین اگر می خواهی دوستت داشته باشم برای من ، یک کم سینما بیاور اما صاف که نگاهت می کنم این رنگ های پرده های زلال آشنای سال های دورند من سال هاست که در گوشه روسری ات، مرورشان می کنم! این رویاهای واقعی پرده ای از خیال چشمانت و مسیر ابروانت،لاله زار قدیمی آرزوهای من است! آری ، درست می گویم تو اصل واژه آسمانی سینمایی تو اصالت تصویرهای نابی با همان پرسه های بی مقصدش شاید ، نه ، حتما برای همین است که این اندازه دوستت دارم! یا سینما را ...
روزا می گذرن و چشمامو که می بندم
|
About![]()
اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
نیستان
اهورا ایمان |